حاج محمدرضا آقاسی

 

 1. محمّدرضا آقاسی هستم. فرزند ششم یک خانواده ی مذهبی.24 فروردین سال 1338 در منزل پدری مان، واقع در تهران، خیابان خیّام، پشت امامزاده سیّد نصرالدین، به دنیا آمدم. مرحوم پدرم، با آنکه سوادی به آن صورت نداشت، امّا قاری قرآن بود و از مریدان مرحوم آیت الله« حاج سید احمد طالقانی آل احمد» که روحانی سرشناس محل ما بود و پدر جوانمرد فاضل؛ زنده یاد« جلال آل احمد». از طرفی، مادرم حدود چهل سال است افتخار مدّاحی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را دارد.

2. از زمان بچگی کلمات را به هم می بافتم. مشخصاً از سنین سیزده چهارده سالگی. تقریباً بیست ساله بودم که انقلاب شروع شد. قبل از انقلاب، دو سالی هنرجوی «هنرستان هنرهای زیبا»ی شهر تهران بودم. منتها، از آنجا که به نحوه ی آموزش متون درسی و مدیریت خشک و بی بهره از ظرافت های تعلیم و تعلّم هنری اولیاء امور هنرستان اعتراض داشتم، با مدیر، ناظم و بعضی از اساتید آنجا برخورد پیدا کردم. روی همین حساب هم، دو سال پیاپی مرا مردود کردند و دست آخر سال سوم؛ اخراج ام کردند. بعد از آن ماجرا، مدتی در تسلیحات ارتش کار می کردم. این وضع ادامه داشت تا حوالی تابستان 1357 که با اوج گیری مسائل انقلاب، از تسلیحات هم زدم بیرون.

 3. از همان شب اول پیروزی انقلاب در بیست و دو بهمن 57، در کمیته ی انقلاب؛ مستقر در مسجد امامزاده سیّد نصرالدین تفنگ به دوش کشیدم و شدم یکی از صدها هزار جوان پاسدار انقلاب.

4. شعار محوری آن روزهای انقلابیون این بود؛ «امروز ایران- فردا، فلسطین». بر مبنای همین باور، دوره های مقدّماتی جنگ چریکی را در تهران آموزش دیدم. در آذرماه 58 بود که به جمهوری عربی سوریه رفتیم. آنجا در یکی از پادگان های متعلّق به جناح نظامی «سازمان آزادی بخش فلسطین»- معروف به قوای العاصفه- مستقر شدیم و مربیان زبده ی فلسطینی، یک دوره ی تخصصی از رزم پارتیزانی را به ما آموزش دادند. در پایان آن دوره ی آموزشی، روزی که می خواستیم به سمت مرز حرکت کنیم، نیروهای مسیحی لبنانی طرفدار ارتش اسرائیل؛ معروف به فالانژها، مستقر در مرز مشترک سوریه- لبنان، راه عبور را به روی ما بستند و از ورود اکیپ ما به خاک لبنان جلوگیری شد. به ناچار، من به اتفّاق تعدادی از دوستان به تهران برگشتیم تا دستکم خودمان را به جبهه های نبرد افغانستان برسانیم؛ که تازه چند ماهی بود توسّط یکصد و چهل هزار چکمه پوش سپاه چهلم ارتش سرخ اتّحاد شوروی اشغال شده بود.

5. پاییز سال 1365 بود که یکی از رفقای ما، در ستاد پشتیبانی مهندسی جنگ جهاد سازندگی، سر وقت ام آمد با این پیشنهاد که؛« اگر آمادگی داری، بیا با هم برویم برای دوره ی آموزشی کار با بلدوزر و ماشین آلات سنگین. جبهه بلدوزرچی لازم دارد». خب، ما هم رفتیم در واحد مهندسی- رزمی ستاد پشتیبانی جنگ جهاد تهران اسم نوشتیم. مدتی در کهریزک، دوره ی کار با ماشین آلات سنگین را دیدیم. بعد هم اعزام شدیم به جبهه ی جنوب. مدتی در شوش دانیال مستقر بودیم. بعد هم رفتیم سمت جزایر مجنون و دست آخر هم دشت شلمچه.

6. انتخاب قالب شعری برای بیان ادراکات و احساسات شاعرانه ام، یحتمل مثنوی به این خاطر بود که در این قالب، برای فَوَرانِ شور درونی شاعر، به نسبت دیگر قالب های شعری، میدان به مراتب وسیع تری وجود دارد. مثنوی دریاست، مثنوی اقیانوس است. وقتی بخواهی بیایی توی چنین وادی هایی،« شرط اول قدم آن است که مجنون باشی». باید ایمان داشته باشی که ذاتاً فقیری و غنی مطلق خداست و باب جود و عطای خدا، آل محمّد (علیهم السلام) هستند. باید کاسه ی گدایی برداری، بروی درِ خانه ی اهل بیت (علیهم السلام) را بزنی. احساس استغنا و بی نیازی هم نباید داشته باشی. در چنین صورتی؛ مطمئن باش اهل بیت (علیهم السلام) تو را دست خالی از در خانه شان بر نمی گردانند. هر چه شکسته تر و زارتر درِ خانه شان بروی، کاسه ی گدایی تو را پُرتَر می کنند. حالا در رابطه با معروف ترین شعری که خلایق در این ملک مرا به آن می شناسند؛ یعنی شیعه نامه، فقط می توانم بگویم که من شیعه نامه را از کرم اهل بیت (علیهم السلام) دارم، نه از خودم؛ که هیچ ام و هیچ.

7. بیشتر سرمایه ها و ردیف بودجه های مصوّب برای شعر اصیل انقلاب، به سمینارها و سمپوزیوم ها و کنگره ها و کنفرانس ها و- به قولی امروزی ها همایش ها- ی پر از اسراف و تبذیر و بی حاصلِ مثلاً فرهنگی- هنری و چاپ کاتالوگ ها و بولتن های لوکس و چهار رنگ بی خاصیت و یک بار مصرف اختصاص داده شد. بعضی دستگاه ها هم که بعد از انقلاب به وجود آمدند و خود، به عنوان نهاد های هنری- تبلیغاتی این انقلاب مطرح شدند، زدند به بی راهه ی فرو رفتن در مسائلی، که بیشتر در حوزه ی مسؤولیت وزارت بازرگانی و وزارت مسکن و شهرسازی است، تا یک نهاد مدّعی ترویج اندیشه و هنر اسلامی! من از بیان حرف حق پروایی ندارم و خوفی هم ندارم که اگر به خوشایند این حضرات حرف نزنم، نان نداشته ام آجر شود! همین قدر گفته باشم، یکی از همین قماش دستگاه های متولّی اندیشه و هنر اسلامی، یک بار عکس العمل تندی را نسبت به من نشان داد... حقوق ام را قطع کردند و ضمن ارسال یک دستورالعمل اکید، مرا به صحن و سرای دستگاه شان ممنوع الورود فرمودند! یک بیت نثارشان کردم و سپردم شان به قهر مولا علی (علیه السلام). که: از آن روزی که در خون پر گشودم به دار الکفر ممنوع الورودم .

آثار استاد محمّدرضا آقاسی

 

آثار استاد محمّدرضا آقاسی در حوزه ی شعر به حدود 6-7 هزار بیت می رسد، که یکی از مشهور ترین آنها مثنوی بلند شیعه نامه است.

ای شمایان آشنا با درد من

نور چشمان بیابانگرد من

حدود 3هزار و چند صد بیت از این اشعار، سوم خرداد 1387در سومین سالگرد عروج وی همزمان با سالروز فتح خرمشهر در مجموعه ای با عنوان بر مدار عشق طی مراسمی رونمایی شد.

24 فروردین 1388 به مناسبت پنجاهمین سالگرد ولادت این شاعر مردمی «بر مدار عشق» تجدید چاپ گردید، تا مرهمی باشد، برای سوخته دلان.

البته از حاج محمّدرضا آقاسی آثار دیگری نیز در قالب فیلم و صوت به جای مانده است، که اولویت کاری دفتر گردآوری و تدوین آثار ابتدا گردآوری و بعد ارائه ی شایسته ی این گنجیه ی ارزشمند خواهد بود.

 

بر مدار عشق :: مجموعه سروده های حاج محمدرضا آقاسی

عنوان: بر مدار عشق

شاعر: استاد محمّدرضا آقاسی(ره)

ناشر : دفتر گردآوری و تدوین آثار استاد محمدرضا آقاسی(ره)

پی گفتار: استاد یوسف علی میرشکّاک، حسین بهزاد

تیراژ :

چاپ اول - 3 خرداد 1387 ، 5000 نسخه؛

چاپ دوم - 24 فروردین 1388، 5000 نسخه.

مرکز پخش : 6907002-0912

 

چاپ و انتشار هرگونه اثر از استاد محمّدرضا آقاسی، بدون نظارت و هماهنگی با دفتر گردآوری و تدوین آثار، ممنوع بوده و تمامی آثار رسمی، منقوش به طرح نام استاد محمّدرضا آقاسی می باشد.

 

. محمد‌رضا ‌آقاسي‌، شاعر و مثنوي‌سرای اهل بیت عصمت ‌و‌ طهارت‌،در سن‌‌ ٤٦ ‌سالگي‌،بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه ٨٤ به علت عارضه قلبی در مركز تخصصی قلب تهران دار فانی را وداع گفت. ‌پیكر وی 5 خردادماه از مقابل معراج الشهدای تهران تشییع و در قطعه 44 شهیدان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

 

 

           

راه اندازی سایت

۱۳۸۸/۱/۲۴

 

به مناسبت پنجاهمین سالروز ولادت آزاده بسیجی ، شاعر شیعه نامه زنده یاد حاج محمدضا آقاسی پایگاه اینترنتی www.aghasi.ir مجددا راه اندازی شد.

 

دفتر گردآوری و تدوین آثار محمدرضا آقاسی با اعلام این مطلب افزود در این پایگاه قرار است به معرفی آثار و اشعار حاج محمدرضا آقاسی و دیدگاه های دیگران در مورد این آثار و شخصیت آن یار سفر کرده پرداخته شود.

 

مثنوی شیعه نامه

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

ساقی امشب باده از بالا بریز     باده از خم خانه مولا بریز

 

باده ای بی رنگ و آتش گون بده     زان که دوشم داده ای افزون بده

 

ای انیس خلوت شبهای من     می چکد نام تو از لب های من

 

محو کن در باده ات جام مرا     کربلایی کن سرانجام مرا

 

یا علی درویش و صوفی نیستم     راست می گویم که کوفی نیستم

 

نیک می دانم که جز دندان تو     هیچ دندان لب نزد بر نان جو

 

یا علی لعل عقیقی جز تو نیست     هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست

 

لنگ لنگان طریقت را ببین     مردم دور از حقیقت را ببین

 

مست مینای ولایت نیستند     سرخوش از شهد ولایت نیستند

 

خیل درویشان دکان آراستند     کام خود را تحت نامت خواستند

 

خلق را در اشتباه انداختند     یوسف ما را به چاه انداختند

 

کیستند اینان رفیق نیمه راه     وقت جان بازی به کنج خانقاه

 

فصل جنگ آمد تما شا گر شدند     صلح آمد لاله ی پرپر شدند

 

دل به کشکول و تبر زین بسته اند     بهر قتلت تیغ زرین بسته اند

 

موج ها از بس تلاطم کرده اند     راه اقیانوس را گم کرده اند

 

موجها را می شناسی مو به مو     شرحی از زلف پریشانت بگو

 

بازکن دیباچه توحید را     تا بجوید ذره ای خورشید را

 

یا علی بار دگر اعجاز کن     مشتهای کوفیان را باز کن

 

باز کن چشمان نازآلوده را     بنگر این چشم نیاز آلوده را

 

باز گو شعب ابی طالب کجاست     آن بیابان عطش غالب کجاست

 

تا ز جور پیروان بوالحکم     سنگ طاقت زا ببندم بر شکم

 

تشنگی در ساغرم لب ریز شد     زخم تنهایی فساد انگیز شد

 

آتشی افکند بر جان و تنم     کین چنین بر آب و آتش می زنم

 

تاول ناسور را مرحم کجاست     مرحم زخم بنی آدم کجاست

 

مرحم ما جز تولای تو نیست     یوسفی اما زلیخای تو کیست

 

شاهد اقبال در آغوش کیست     کیسه نان و رطب بر دوش کیست

 

کیست آن کس کز علی یادی کند     بر یتیمان من امدادی کند

 

دست گیرد کودکان شهر را     گرم سازد خانه های سرد را

 

ای جوان مردان جوان مردی چه شد     شیوه رندی و شب گردی چه شد

 

شیعگی تنها نماز و روزه نیست     آب تنها در میان کوزه نیست

 

کوزه را پر کن ز آب معرفت     تا در او جوشد شراب معرفت

 

حرف حق را ازمحقق گوش کن     وز لب قرآن ناطق گوش کن

 

گوش کن آواز راز شاه را     صوت اوصیکم به تقو الله را

 

بعد از او بشنو و از نو امرکم     تا شوی آگاه بر اسرار خم

 

خم تو را سر شار مستی می کند     بی نیاز از هر چه هستی می کند

 

هر چه هستی جان مولا مرد باش     گر قلندر نیستی شب گرد باش

 

سیر کن در کوچه های بی کسی     دور کن از بی کسان دل واپسی

 

ای خروس بی محل آواز کن     چشم خود بر بند و بالی باز کن

 

شد زمین لبریز مسکین و یتیم     ما گرفتار کدامین هیئتیم

 

با یتیمان چاره لا تقحر بود     پاسخ سائل و لا تنهر بود

 

دست بردار از تکبر و ز خطا     شیعه یعنی جود و انفاق و عطا

 

باده ی مما رزقناهم بنوش     ینفقون بنیوش و در انفاق کوش

 

 هم بنوشان زین سبو            لم تناول بر حتا تم حقولهم بنوش و

 

یا علی امروز تنها مانده ایم     در هجوم اهرمن ها مانده ایم

 

یا علی شام غریبان را ببین     مردم سر در گریبان را ببین

 

گردش گردونه را بر هم بزن     زخم های کهنه را مر حم بزن

 

مشک ها در راه سنگین می روند     اشک ها از دیده رنگین می روند

 

مشکها ی خسته را بر دوش گیر     ا شکها را گرم در آغوش گیر

 

حیدرا یک جلوه محتاج توام     دار بر پا کن که حلاج توام

 

جلوه ای کن تا که موسایی کنم     یا به رقص آیم مسیحایی کنم

 

یک دوگام از خویشتن بیرون زنم     گام دیگر بر سر گردون زنم

 

گام بردارم ولی با یاد تو     سر نهم بر دامن اولاد تو

 

شیعه یعنی شرح منظوم طلب     از حجاز و کوفه تا شام وطلب

 

شیعه یعنی یک بیابان بی کسی     غربت صد ساله بی دلواپسی

 

شیعه یعنی صد بیابان جستجو     شیعه یعنی هجرت از من تا به او

 

شیعه یعنی دست بیعت با غدیر     بارش ابر کرامت بر کویر

 

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار     شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

 

از عدالت گر تو می خواهی دلیل     یاد کن از آتش و دست عقیل

 

جان مولا حرف حق را گوش کن     شمع بیت المال را خاموش کن

 

این تجمل ها که بر خوان شماست     زنگ مرگ و قاتل جان شماست

 

می سزد کز خشم حق پروا کنیم     در مسیر چشم حق پروا کنیم

 

این دو روز عمر مولایی شویم     مرغ اما مرغ دریایی شویم

 

مرغ دریای به دریا می رود     موج بر خیزد به بالا می رود

 

آسمان را نور باران می کند     خاک را غرق بهاران می کند

 

لیک مرغ خانگی در خانه است     روز و شب در بند مشتی دانه است

 

تا به کی در بند آب و دانه اید     غافل از قصاب صاحب خانه اید

 

شیعه یعنی وعده ای با نان جو     کشت صد آیینه تا فصل درو

 

شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر      بین نان خشک خود با یک اسیر

 

چیست حاصل زین همه سیر و سلوک     تاب و تاول چهره و چین وچروک

 

سالها صورت ز صورت با ختیم     تا ز صورت ها کدورت یافتیم

 

یک نظر بر قامتی رعنا نبود     یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود

 

گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم     از قلم نقش مرکب خوانده ایم

 

سوره ها خواندیم بی وقف و سکون     کس نشد واقف به سر یسرون

 

سر حق مستور مانده در کتاب     عالمان علم صورت در حجاب

 

ای برادر عالمان بی عمل     همچو زنبورند لاکن بی عسل

 

علمها مصروف هیچ و پوچ شد     جان من برخیز وقت کوچ شد

 

از نفوذ نفس خود امداد گیر     سیر معنا را ز مجنون یاد گیر

 

ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم     هر نفس لا گوی الایی شویم

 

تا به کی در لفظ مانی همچو من     سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن

 

همچو یحیا گر نهی سر در طبس     می شود عریان به چشمت سر حق

 

شیعه یعنی عشق بازی با خدا     یک نیستان تک نوازی با خدا

 

شیعه یعنی هفت خطی در جنون     شیعه طوفان می کند در کا کنون

 

شیعه یعنی تندر آتش فروز     شیعه یعنی زاهد شب شیر روز

 

شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد     شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

 

شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف     شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

 

شیعه یعنی سابققون السابقون     شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون

 

شیعه باید آب ها را گل کند     خط سوم را به خون کامل کند

 

خط سوم خط سرخ اولیاست     کربلا بارز ترین منظور ماست

 

شیعه یعنی بازتاب آسمان     بر سر نی جلوه رنگین کمان

 

از لب نی بشنوم صوت تو را     صوت انی لا اری الموت تو را

 

یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد     واز شمیمش کربلا ایجاد شد

 

آنچه شرح حال خویشان تو بود     تاب گیسوی پریشان تو بود

 

می سزد نی نکته پردازی کند     در نیستان آتش اندازی کند

 

صبر کن نی از نفس افتاده است     ناله بر دوش جرس افتاده است

 

کاروان بی میر و بی پشت و پناه     در غل و زنجیر می افتد به راه

 

می رود منزل به منزل در کویر     تا بگوید سر بیعت با غدیر

 

شیعه یعنی امتزاج نار و نور     شیعه یعنی رأس خونین در تنور

 

شیعه یعنی هفت وادی اظطراب     شیعه یعنی تشنگی در شط آب

 

شیعه یعنی دعبل چشم انتظار     می کشد بر دوش خود چهل سال دار

 

شیعه باید همچو اشعار کمیل     سر نهد برخاک پای اهل بیت

 

یا پرستش وار در پیش هشام     ترک جان گوید به تصدیق امام

 

مادر موسی که خود اهل ولاست     جرعه نوش از باده جام بلاست

 

در تب پژواک بانگ الرحیل     می نهد فرزند بر دامان نیل

 

نیل هم خود شیعه ی مولای ماست     اکبر اوییم و او لیلای ماست

 

شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام     این سخن کوتاه کردم والسلام

 

 

خبر آمد

بسم الله الرحمن الرحیم

خبر آمد خبری در راه است

سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید

پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پایکوبان میروم

بر در سلطان خوبان میروم

میروم بار دگر مستم کند

بی سر و بی پا و بی دستم کند

میروم کز خویشتن بیرون شوم

در پی لیلا رخی مجنون شوم

هر که نشناسد امام خویش را

بر که بسپارد زمام خویش را

دست ساقی چون سر خم را گشود

جز محمد هیچ کس آنجا نبود

جام آن آیینه را سیراب کرد

وز جمالش خویش را بیتاب کرد

موج زلف مصطفی را تاب داد

ذوالفقار غیرتش را آب داد

در پی احمد علی آمد پدید

در کف او بود میزان و حدید

بوالعجب بین روح حق را در دو جسم

هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم

در حقیقت هر دو یک آیینه اند

یک زبان و یک دل و یک سینه اند

یک نظر بر پرده نقاش کن

تاب گیسوی قلم را فاش کن

آفرین گو پنجه معمار را

تا نماید بر تو این اسرار را

فاش میگوید به ما لوح و قلم

از وجود چهارده بی بیش و کم

چهارده گیسوی در هم ریخته

چهارده ..... فلک آویخته

چهارده ماه فلک پرواز کن

چهارده خورشید هستی ساز کن

 

 

 

 

 

 

 

راز سه مظلومه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

با زکنم راز سه مظلومه را

فاطمه و زینب و معصومه را

فاطمه زن بود ولی نور بود

جلوه حق بود که مستور بود

آی فرستاده ی ما شاد باش

شاکر منظومه ی ایجاد باش

ما به تو آیینه عطل کرده ایم

کوثر تسکینه عطا کرده ایم

کوثر تو مایه تسکین توست

بعد تو او قائمه ی دین توست

خلق چو پرسند زتو کیست او

فاش بگو کوثر جاریست او

هر كه دم از آل علي ميزند

باده به جام ازلي ميزند

جزبه ساقي چو به ميخانه زد

قرعه به نام من ديوانه زد

صبر و بلا را به هم آميختند

در عطش ساغر ما ريختند

جرعه اول كه زدم سوختم

آتش وخون از جگر افروختم

سينه من سوخته سينه ايست

شعله خاكستر آينه ايست

سينه زهرا تب توحيد داشت

كان شرف شيره خورشيد داشت

شير نبود آنچه در اين سينه بود

شربتي از كوثر آينه بود

فاطمه آينه حيدر نماست

فاش بگو فاطمه شير خداست

آينه در آينه تكثير شد

آينه خنديد و جهانگير شد

فاطمه خود كيست نمود علي

كيست علي فاطمه منجلي

فاطمه اي مذهب و آيين من

آينه روشني دين من

فاطمه اي سيده كائنات

چشم دو عالم ز رخت گشته مات

خلق ز وجدت به وجود آمدست

بر در مجدت به سجود آمدست

فاطمه ای مادر آزادگی

ای تو صمیمانه ترین سادگی

فاطمه ای نقش نگین خدا

آب حیات دل و دین خدا

همسر و همتای علی جز تو نیست

منشع نور ازلی جز تو نیست

مرغ دلم زمزمه سر ميدهد

ناله يا فاطمه سر ميدهد

در نظر همسر دور از پدر

فاطمه پر پر شد در پشت در

پر پر كردن گل ياس را

كيست كه چرخاند دس داس را

پنجه زينب نتواند هنوز

فاطمه ای بود و نبود علی

مادر گلهای کبود علی

خداوندا قیامت رفت از یاد

که پیمان با امامت رفت از یاد

چو امت با امامت قهر کردند

به مینای ولایت زهر کردند

حسن بی هم دل و بی هم زبان شد

اسیری همسری نامهربان شد

کا ش می شد هم ره باد صبا

پر کشم تا آستان مجتبی

گوش بسپارم به آه و ناله اش

شکوه های داغ چندین ساله اش

شکوه ها از تلخی زخم زبان

تلخ تر از امت نا مهربان

ساقی امشب ساغر زهری بده

لطف پنهان در دل قهری بده

عاقبت زخم زبانم می کشد

امت نامهربانم می کشد

غربت من عصر عاشورا بود

در اسیری زینم تنها بود

مرغ دل یک بتم دارد دو هوا

گه مدینه می رود گه نینوا

این اسیر بند قاف و شین و عین

گاه می گوید حسن گاهی حسین

می پرد گاهی به گلزار بقیع

می نشیند پشت دیوار بقیع

می نهد سر بر سر زانوی دین

اشک ریزان در غم بانوی دین

عرضه می دارد که ای شهر رسول

در کجا مخفی بود قبر بتول

از تمام نخلها پرسیده ام

آری اما پاسخی نشنیده ام

با امیر المومنین روحی فداک

آسمان را دفن کردی زیر خاک

آه را در دل نهان کردی چرا

ماه را در گل نهان کری چرا

یا علی جان تربت زهرا کجاست

یادگار غربت زهرا کجاست

تا ز نورش دیده را روشن کنم

بر مزارش شعله ها بر تن کنم

آه از آن ساعت که آتش در گرفت

جام را از ساقی کوثر گرفت

یا پهلویش نمازم را شکست

فرصت راز و نیازم را شکست

آه زهرا تا ابد جاری بود

دست مولا تشنه یاری بود

چون علی شد بی کس و بی هم نفس

گفت یا زینب به فریادم برس

 

 

 

 

 

 

جمکران

بسم الله الرحمن الرحیم

ببوسم خاك پاك جمكران را

تجلي خانه پيغمبران را

مرا از غم به مشهد را دور است

اگر چه خواهرت سنگ صبور است

فداي عصمت معصومه گردم

كه ايوانش سراپا غرق نور است

مرغ دلم راهي قم ميشو

در حرم امن تو گم ميشود

عمه سادات سلام علیک

روح عبادات سلام  عليك

كوثر نوري به كوير قمی

آب حيات دل اين مردمي

عمه سادات بگو كيستي

فاطمه يا زينب ثاني ستي

از سفر كرب وبلا آمدي

يا كه به دنبال رضا آمدي

من چه كنم شعله داغ تورا

درد وغم شاه چراغ تورا

كاش شبي مست حضورم كني

باخبر از وقت ظهورم كني

كاش جاروكشي صحن نصيبم ميشد

دل من خادم مولاي غريبم ميشد

ميدوني ميخوام چيكار كنم

ميدوني ميخوام كجا برم

ميخوام براي كفترا

يه خورده گندم ببرم

اونجا كه گنبدش طلاست

با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم امامه

در خونشو در بزنم

بعضي شبا توخونمون

بابام به مادرم ميگه

ميخوام برم امام رضا

به خدا دلم تنگه ديگه

بابام ميگه امام رضا

مريضا رو شفا ميده

دواي درد مردمو

از طرف خدا ميده

ميخوام برم به مشهدو

يه هفته اونجا بمونم

توحرم امام رضا

نماز حاجت بخونم

بهش بگم امام رضا

مريضا رو شفا بده

دواي درد مردمو

از طرف خدا بده

 

 

منابع :

 www.rasekhoon.net

www.aghasi.blogfa.com

www.aghasi.ir